ذبيح الله صفا
1088
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
منم كه شُهرهء شَهرم بعشق ورزيدن * منم كه ديده نيالودهام ببد ديدن وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم * كه در طريقت ما كافريست رنجيدن به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات * بخواست جام مى و گفت عيب پوشيدن مراد دل ز تماشاى باغ عالم چيست * بدست مردم چشم از رخ تو گل چيدن بمىپرستى از آن نقش خود زدم بر آب * كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن برحمت سَرِ زلف تو واقفم ور نه * كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن عنان بميكده خواهيم تافت زين مجلس * كه وعظ بىعملان واجبست نشنيدن ز خطّ يار بياموز مهر بارخ خوب * كه گرد عارض خوبان خوشست گرديدن مبوس جز لب ساقى و جام مى حافظ * كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن * * مزرع سبز فلك ديدم و داس مَهِ نو * يادم از كشتهء خويش آمد و هنگام درو گفتم اى بخت بخفتيدى « 1 » و خورشيد دميد * گفت با اينهمه از سابقه نوميد مشو گر روى پاك و مجرّد چو مسيحا بفلك * از چراغ تو بخورشيد رسد صد پرتو تكيه بر اختر شب دُزد مكن كاين عيّار * تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو گوشوارِ زر و لعل ارچه گران دارد گوش * دور خوبى گذرانست نصيحت بشنو چشمِ بد دور ز خال تو كه در عرصهء حُسن * بيدقى راند كه برد از مه و خورشيد گرو آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق * خرمن مه بجوى خوشهء پروين به دو جو آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت * حافظ اين خرقهء پشمينه بينداز و برو * * امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت * وز بستر عافيت برون خواهم خفت باور نكنى خيال خود را بفرست * تا درنگرد كه بىتو چون خواهم خفت * * نى قصّهء آن شمع چگل بتوان گفت * نى حال دل سوخته دل بتوان گفت
--> ( 1 ) - در نسخ جديد : بخسبيدى . خفتيدن در لهجات قديم فارس بمعنى خوابيدن است و نظاير اين استعمال در آثار ادبى ديگر نيز ديده شده است .